اولاد آپیرزا

پناه بردن حیدر کور پاپی نزد کلانتر پیرزا خدرسرخ

روایتی انسانی از آوارگی، اعتماد و پیوند ایلی

در دل تاریخ سخت و پرمناقشهٔ زاگرس، گاه قصه‌هایی می‌درخشند که نه‌فقط حادثه‌اند، بلکه نماد روح ایلی و پیوند میان اقوام هستند؛ روایتی از انسان‌هایی که در بزنگاه‌های سرنوشت، همدیگر را می‌یافتند و به هم پناه می‌دادند. یکی از چنین روایت‌هایی، داستان پناهندگی حیدر کور پاپی لرستانی در خانهٔ آپیرزا خدرسرخِ بختیاری است – روایتی ماندگار از رویارویی با بحران، یافتن انسانیت در میان ایل و گسترش پیوند تاریخی میان دو تیرهٔ بزرگ زاگرس.

گریز از ویرانی و آغاز سفری پر مخاطره

حیدر، که بعدها به نام «حیدر کور» شناخته شد، اهل طایفهٔ پاپی در جنوب لرستان بود و به‌عنوان یکی از بزرگان و خوانین آن ایل شناخته می‌شد. قصهٔ او با یک فاجعهٔ خانوادگی و اجتماعی آغاز می‌شود: هنگام بازگشت از یک شکار همراه با نوکر خود، خبر رسید که خانه و سرزمینشان در پی نزاعی خونین به‌طور کامل ویران شده و شش برادرش به‌قتل رسیده‌اند. با چنین ضربهٔ سهمگینی، او نه‌تنها امنیت خانه و خانواده را از دست داده بود، بلکه می‌دانست در زادگاهش دیگر جایی برای ادامهٔ زندگی امن وجود ندارد. 

در آن روزگار، برای یک خوانین، زادگاه و ایل، هویت و پشتوانه بودند؛ وقتی این‌ها را از دست می‌داد، باید یا می‌مُرد یا پناه می‌جست. حیدر، راه دوم را انتخاب کرد. او سرزمین خود را ترک کرد و به‌سوی بختیاری – همان پهنهٔ شرقی دامنه‌های زاگرس – حرکت نمود؛ سرزمینی که فرهنگ، ساختار ایلی و مناسباتش برای مردان لر و بختیاری آشنا بود. 

ورود بی‌نام و نشان به خانهٔ طایفهٔ زراسوند

در میان ایل زراسوند از باب دورکی هفت‌لنگ بختیاری، حیدر به خانهٔ آپیرزا خدرسرخ، کلانتر مورد احترام آن طایفه، پناه برد. چون هنوز هویتش را آشکار نکرده بود، خدرسرخ او را پذیرفت و به‌عنوان چوپان گوسفندان ایل به کار گمارد. در آن دوره، چوپانی نه شغل پست، بلکه نشانهٔ کار، اعتماد و خدمت به جامعهٔ ایلی بود؛ خدمت به گله‌های جمعی، در مراتع سخت زاگرس، وظیفه‌ای خطیر و آزمونی برای توان و صداقت بود. 

سال‌ها گذشت و حیدر در این نقش ساده باقی ماند؛ مردی آرام، صادق و بی‌ادعا که اعتماد اهالی را به‌تدریج به‌دست آورد. به‌گونه‌ای که اموال و گلهٔ طایفه به او سپرده شد و بی‌آنکه بدانی واقعی او کیست، به‌تدریج جزئی از کاروان اجتماعی زراسوند شد. 

افشای هویت و پذیرش درون ایل

تا آنکه روزی، گروهی از سواران پاپی لرستانی به‌دنبال او آمدند و محل اقامتش را یافتند. خبر رسید که این چوپان بختیاری، همان حیدرِ بزرگ پاپی است. سواران لرستانی با احترام وارد خانهٔ آپیرزا خدرسرخ شدند و از او خواستند تا به لکّه و وطن خود بازگردد.

اما پاسخ حیدر، همان بود که نشان از عمق درک و واقع‌بینی‌اش داشت:
او هنوز در بختیاری احساس امنیت و اعتماد کامل نمی‌کرد و از بازگشت به سرزمین لرستان، با وجود دعوت بستگانش، خودداری ورزید. او ترجیح داد در میان زراسوندها بماند؛ جایی که به‌زعم خود فرصت زندگی و تداوم داشت. 

در پی این رخداد، آپیرزا خدرسرخ، نه‌فقط از او به‌خوبی یاد کرد، بلکه برای حفظ آبروی او و تقویت رابطه میان ایل‌های لر و بختیاری، شخصاً از حیدر پشتیبانی کرد: لباس شکار، اسب و تفنگ برایش فرستاد تا در جمع سواران لرستانی حضور یابد و هویتی درخور شأن خود بیابد. وقتی حیدر با لباس شیک شکار وارد شد، سواران لرستانی با احترام دست و پای او را بوسیدند و بارها از او دعوت کردند تا همراهشان بازگردد، اما او بار دیگر امتناع ورزید و ماندن در زراسوند را بر ادامهٔ گذشته ترجیح داد. 

پیوند از طریق ازدواج و آغاز دودمان

این اعتماد متقابل، به‌سرعت به پیوند خویشاوندی انجامید: آپیرزا خدرسرخ دختر خود را به ازدواج حیدر درآورد و حاصل این وصلت پسرانی شد که بعدها نام و نفوذ خانوادهٔ حیدر را در میان زراسوندها تثبیت کردند. 

این داستان نه‌تنها روایت زندگی یک مرد و انتخاب‌هایش است، بلکه نمونه‌ای از پیوند میان دو ایل بزرگ زاگرس است؛ پیوندی که بر پایهٔ اعتماد، شرافت، احترام و درک مشترک شکل گرفت. این واقعه، خود نمونهٔ انسانی از الگوی ساختار ایلی زاگرس است:
در آن، کسی که آواره شده بود، در میان دیگران پذیرفته شد؛ کسی که هیچ نداشت، به خانواده‌ای بزرگ بدل گردید؛ و کسی که از گذشته گریخته بود، در آینده‌ای تازه ریشه دوانید.

پیمایش به بالا